دریایی
......و من مسافرم اي بادهاي همواره مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مدتیه که با میدا کلاس فرانسه میریم..شخصیتش با اونی که توی زندگیه کاملا متفاوت..یه آدم شوخ و سرزنده..
هرچقدر از باهم بودنمون خونه مامان اینا اذیت میشم، اینجا دارم لذت می برم.
کاش همین اعتماد به نفس رو پیش بابا و داداشی داشت..کوتاه اومدنش و برخوردای بابا بعضی وقتا تا ته دلم رو میسوزونه
امروز به یه وبلاگ جدید(تنهایی ماه) سرزدم و نوشته هاش تا ته دلم رو لرزوند...
توی 5 سالی که ازدواج کردیم همیشه با کوچکترین عدم درکی از طرف میدا از ته دل ازش متنفر میشدم و میخواستم ازش جدا بشم..چیزی که همیشه به زبان می اوردم و از من اصرار بود و از اون انکار...نمیدونم شاید هیچ وقت عاشقش نبودم که می تونستم به همین راحتی بهش بگم از زندگیم برو بیرون..هرچند بعد از آرام شدن وضعیت محبتم بهش برمی گرده و از ته دل خوشحالم با حرفام نتونستم از گود خارجش کنم.
حرفای ماه به تلنگر بود که ممکنه یه زمانی برسه که میدا در مقابل اصرار من کوتاه بیاد و یا حتا اون شروع کننده باشه..وای که اگه همچین روزی بیاد!!!
از کانادا همچنان خبری نیست..گفتن پرونده هامون رفته ورشو ولی...امیدوارم زودتر تکلیفمون روشن شه..
روزای فوق العاده یکنواختی جلمه..خسته شدم از این وضعیت به میدا گفتم بریم مسافرت ولی خیلی تاثیری نداشتووباید خودم یه کاری بکنم ولی نمی تونم ..هرچی به خودم تلقین میکنم راههایی که بلد بودم میرم همه جا بن بسته..از همه خسته شدم و هرلحظه دوربی ایرادگیرم روی یه نفر زوم میشه و بخش سایه قلبم رو پررنگ تر میکنه..
دلم میخواست یه گهی بودم و یه غلطی می کردم..
چند روز پیش سی و یک سالم تمام شد و با تمام وجود حس کردم هیچ کاری توی این دنیای لعنتی نکردم..
چه دهه کوفتی این دهه 30 هرچند که میگن دهه40 از اون لعنتی تره..
کلن این چند وقته رو مود بدیم و برای همین همینجور بد میارم...
باید یه تغییری بکنم...باید وگرنه سال دیگه این موقع دوباره همین حس رودارم با 365 درجه شدت بیشتر...
خونده بودم، شنیده بودم که اگه ببخشی کسایی رو که آزارت دادن و از دستشون دلخوری به آرامش می رسی...اینکارو کردم و اون آرامش رو تجربه کردم ولی...بعضی از آدما انگار فقط برای این ساخته شدن که از دیگران استفاده کنند و ادما فقط برای اونا وسیله اند و این آدما اند که می تونند به کل داغونت کنند و ..
نمیدونم من زیاد بدبین شدم یا واقعا اینطوره ..تازگی روی هیچ کس نمی تونم به عنوان دوست حساب کنم ،شاید این از خصوصیات محیط اداریه که همه به چشم رقیب به همدیگه نگاه میکنن...خسته شدم از ته دل خسته ام از این همه دورویی،چیزی که اینجا کاملا عادیه ولی نمی تونه برای من عادی بشه..همه رو میشناسم ولی همون لبخندهای فریبنده و گرم توی برخوردهای رودر رو، ذهنم رو از هرچی خیال بد پاک میکنه ،از همینه که دارم ضربه می خورم و موندم چکار کنم.............
امروز کلاس فرانسه داریم..داره روز به روز سخت تر میشه
..کلا ترجیح می دادم جای متد refle یه کتاب دیگه میخوندیم مثلا cafe crem..اینکه زبان رو توی مکالمه یاد بگیری همه جوره راحت تره و بیشتر هم تو ذهن می مونه
خلاصه چاره ای نیست...ادامه میدیم ببینیم کی از سربالاییه اولش میگذره و به سرازیری می رسه
داداش و خانمش و دخترش از کانادا اومدن برا یه مسافرت ٢ ماهه..خانمش خیلی راضیه هرچند زندگی دانشجویی داره میگذره ولی کلا از جو اونجا خوشش اومده..
چیزی که برام جالب بود اینکه مونتریال ظاهرا خیلی مدرنیته کمی داره..خانمش تعریف می کرد که توی زمستون تقریبا تو هیچ جا رو تمیز نمی دیدی..همه جا گل و لای و برف بوده..و تهران خیلی شیک تر از اونجایه
داداش که کلاس های خودش رو میره ولی خانمش کلاس فرانسه و دخترش مهد..
از زبانشون هم که خیلــــی تعریف میکرد
لهجه فرانسوی که تلفظ حرف ر سر جای خودشه
و باید کلی فکر کنی ببینی طرف چی داره میگه!!!
ولی نکته خوبش در اینه که اگه فرانسه بد صحبت کنی فکر می کنن انگلیسی ت فوله و اگه انگلیسی رو تپق بزنی میگن فرانسویه
و همین کلی به آدم اعتماد به نفس میده
خلاصه به امتحانش میارزه ....
بعد از مدتها تونستیم یه فیلم خوب رو پرده سینما ببینیم،فیلمی بود که با تموم شدنش تموم نشد..تا چند روزی ذهنم درگیرش بود که چرا؟چرا؟چرا؟هیچ کس مقصر نبود ولی این همه مشکل پیش اومد..دقیقا توی هیچ بخش فیلم نمی تونستم بگم چرا نادر اینکارو کرد؟چرا سیمین؟چرا...؟توی همه موقعیت ها میدیدم اگه خودم هم بودم شاید همین کارو میکردم..خلاصه خیلی فیلم بهم چسبید با خودم کلنجار میرم که دوباره برای دیدنش برم ولی نمی تونم ...یه جاهایی از فیلم رو دیگه نمی تونم ببینم مثل جایی که نادر موقع شستن پدرش به گریه افتاد..اشکای اخر ترمه...
| Design By : Pichak |

