روزای فوق العاده یکنواختی جلمه..خسته شدم از این وضعیت به میدا گفتم بریم مسافرت ولی خیلی تاثیری نداشتووباید خودم یه کاری بکنم ولی نمی تونم ..هرچی به خودم تلقین میکنم راههایی که بلد بودم میرم همه جا بن بسته..از همه خسته شدم و هرلحظه دوربی ایرادگیرم روی یه نفر زوم میشه و بخش سایه قلبم رو پررنگ تر میکنه..

دلم میخواست یه گهی بودم و یه غلطی می کردم..

چند روز پیش سی و یک سالم تمام شد و با تمام وجود حس کردم هیچ کاری توی این دنیای لعنتی نکردم..

چه دهه کوفتی این دهه 30 هرچند که میگن دهه40 از اون لعنتی تره..

کلن این چند وقته رو مود بدیم و برای همین همینجور بد میارم...

باید یه تغییری بکنم...باید وگرنه سال دیگه این موقع دوباره همین حس رودارم با 365 درجه شدت بیشتر...

/ 0 نظر / 15 بازدید